مجله ی شادی
تفریحی
سه شنبه 8 مرداد 1392برچسب:, :: 20:50 ::  نويسنده : میلاد

با عرض سلام خدمت شما بازدیدکنندگان عزیز متاسفانه قسمت نظرات اشکالی پیدا کرده که تعداد نظرات رو نشون نمیده ولی من در قسمت مربوط به وبلاگ نظراتتون رو مشاهده میکنم پس نظرات پیشنهادات وتبلیغات یادتون نره

سه شنبه 8 مرداد 1392برچسب:, :: 20:46 ::  نويسنده : میلاد

دانشجویی که سال آخر دانشگاه را می گذراند به خاطر پروژه ای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت. او در پروژه خود از ۵۰ نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت و یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» توسط دولت را امضا کنند و برای این خواسته خود دلایل زیر را عنوان کرده بود:

  ۱- مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ می شود.
۲- یک عنصر اصلی باران اسیدی است.
۳- وقتی به حالت گاز در می آید بسیار سوزاننده است.
۴- استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد می شود.
۵- باعث فرسایش اجسام می شود.
۶- حتی روی ترمز اتوموبیل ها اثر منفی می گذارد.
۷- حتی در تومورهای سرطانی نیز یافت شده است.
 
از ۵۰ نفر فوق ۴۳ نفر دادخواست را امضا کردند. ۶ نفر به طور کلی علاقه ای نشان ندادند و اما فقط یک نفر می دانست که ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» در واقع همان آب است!!!
 
عنوان پروژه دانشجوی فوق «ما چقدر زود باور هستیم» بود!
سه شنبه 8 مرداد 1392برچسب:, :: 20:44 ::  نويسنده : میلاد
 
مرد جوانی، از دانشگاه فارغ التحصیل شد. ماه ها بود که ماشین اسپرت زیبایی، پشت شیشه‏ های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی، آن ماشین را برایش بخرد. او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد. بلأخره روز فارغ التحصیلی فرا رسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فراخواند و به او گفت:...


ادامه مطلب ...
جمعه 14 تير 1392برچسب:, :: 15:25 ::  نويسنده : میلاد

منصور حلاج را که میبردند پای چوبه ی دار ، به خواهرش گفتند بیا برای آخرین وداع.

او هم آمد اما بدون حجاب ظاهر ؛ بدون چادر ...

مردها همه بانگش زدند که: "پس حجابت کجاست زنک ؟! "

او گفت: "من اینجا مردی جز منصور نمیبینم . 

اگر مردی به جز منصور میبینید؛ نشانم دهید تا مویم را از او بپوشانم."

 

 

شنبه 1 تير 1392برچسب:, :: 13:10 ::  نويسنده : میلاد

دختران این مطلب را نخوانن(بخاطر خودتون میگم هه هه هه هه)
.ورود آقایان و خانوم ها و غیره ها چی؟ ممنوع .
.استعمال دو خانیات و سه خانیات و بالاتر اکیدا ممنوع .
.ورود سگ،گربه،سوسک،مگس،و ...، هم ممنوع .
.ورود با جوراب نشسته ممنوع
ورود آدمهای کم ظرفیت،با ظرفیت وفاقد ظرفیت هم ممنوع .
.ورود آدمهای بد اخلاق ممنوع .

 

اینو یادت رفت  بگی تقی...

ورود اونایی که خرطوم فیل به دماغشون گفته زرشک و احساس خوشگلی

میکنند ممنوع!!!


 

 

خداوند زمین را آفرید و گفت :

به به چه زیباست.سپس مرد را آفرید و گفت : جانمی این دیگه آخرشه !

و بعد هم زن را آفرید و با کمی اخم گفت : اشکالی نداره آرایش میکنه !!!

 

برای خواندن این مطلب فوق العاده خنده دار همراه با تصاویر دیدنی وخنده دار برو ادامه مطلب



ادامه مطلب ...

برای خواندن این مطلب خواندنی در مورد ازدواج سوپر استارهای سینما وتلویزیون برو ادامه مطلب.... 



ادامه مطلب ...
جمعه 3 خرداد 1392برچسب:, :: 14:43 ::  نويسنده : میلاد

  مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر زيباروي کشاورزي بود؛ نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيرد. کشاورز براندازش کرد و گفت: «پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد مي کنم، اگر تونستي دم هر کدام از اين سه گاو را بگيري، مي تواني با دخترم ازدواج کني.»

مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگينترين گاوي که در عمرش ديده بود به بيرون دويد.
فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه بهتري باشد، پس به کناري دويد! گاو دوم هم خيلي بزرگ بود؛ مرد جوان به سمت حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور کند و از در پشتي خارج شود.

براي بار سوم در طويله باز شد. يک گاو لاغر سر رسيد. مرد هم در موقعيت مناسبي قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد، اما گاو دم نداشت!

آن جا بود که فهميد: زندگي پر از فرصت هاي دست يافتني است؛ اما اگر به اميد آينده، بدون مبارزه به فرصت ها اجازه رد شدن بدهيم شايد ديگر تکرار نشوند.
 

چهار شنبه 25 ارديبهشت 1392برچسب:, :: 17:40 ::  نويسنده : میلاد


ای علی! همیشه فکر می‌کردم که تو بر مرگ من مرثیه خواهی گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثیه میخوانم.

.
ای علی! من آمده‌ام که بر حال زار خود گریه کنم، زیرا تو بزرگتر از آنی که به گریه و لابه ما احتیاج داشته باشی!… خوش داشتم که وجود غم‌آلود خود را به سرپنجه هنرمند تو بسپارم، و تو نیِ وجودم را با هنرمندی خود بنوازی و از لابلای زیر و بم تار و پود وجودم، سرود عشق و آوای تنهایی و آواز بیابان و موسیقی آسمان بشنوی. می‌خواستم که غم‌های دلم را بر تو بگشایم و تو «اکسیر صفت» غم‌های کثیفم را به زیبایی مبدّل کنی و سوزوگداز دلم را تسکین بخشی.




 



ادامه مطلب ...
شنبه 21 ارديبهشت 1392برچسب:, :: 18:39 ::  نويسنده : میلاد

بابام به مامانم یه لیوان هایپ داده ، مامانم کم مونده سقف رو هم جاروبرقی بزنه !!! :))



* * *


فكر كنم درد شكست عشقی ژاپنی ها چند برابر بیشتر ازماست!!!!

بدبختا هرجا نگاه كنن قیافه طرفشون رو میبینن :)


* * *


جایزه هایی که مامانم برای WC رفتن به موقع خواهر زاده م در نظر میگیره فدراسیون های ورزشی برای

صعود تیم ملی هامون به المپیک و جام جهانی در نظر نمیگیرن …!!

* * *


رفتم عسل بخرم فروشنده میگه عسل خوب داریم 75 تومن

خوانسار هم هست 57 تومن

عسل 3 تومنی و 5 تومنی هم داریم…

فک کنم اون آخریا دیگه آزمایش ادرار زنبور بوده !!



* * *


اونقدری که ما تو ایران شــــــــــــــاخ داریم ...

تو دنیا گــــــــــــــــــــاو نداریم !!!



* * *


دیشب داشتم خواب پتروس فداكار رو میدیدم...
.
.
.

صبح كه بیدار شدم دیدم انگشتم تو دماغم گیر كرده‏!‏‏!‏‏!‏


* * *


مثلا ما ترم پیش یه بار اومدیم تو جزوه دختره شمارمونو نوشتیم
خودش كه ندید
اخر ترم هم جزوشو داد به بقیه کپی کردن
هر سه ثانیه یبار یکی اس میداد سلام نازی جون :|



* * *


دقت کردین خانوم ها چه اسمای سختی دارن واسه لباسا و کاراشون…؟
تاپ، مینی ژوب، مانیکور، پدی کور، بیکینی، شومیز، ماکسی…
مال ما مردا دیگه پیچیده ترین اسمش عرق گیره !
یه همچین موجوداتِ ساده زیستی هستیم!


 



ادامه مطلب ...
سه شنبه 10 ارديبهشت 1392برچسب:, :: 19:48 ::  نويسنده : میلاد

زمان حمله روسها و اشغال تبریز گفت:

خاک میخوریم اما خاک نمیدهیم

ستارخان نوشته بود:من هیچ وقت گریه نمیکنم چون اگه اشک میریختم آذربایجان شکست میخورد و اگر آذربایجان

شکست میخورد ایران زمین میخورد...اما تو مشروطه دو بار اون هم تو یه روز اشک ریختم

حدود 9 ماه بود تحت فشار بودیم..بدون غذا.. بدون لباس.. از قرار گاه اومدم بیرون...چشمم به یک زن افتاد با یه بچه تو

بغلش.. دیدم که بچه از بغل مادرش اومد پایین و چهار دست پا رفت به طرف بوته علف...علف رو از ریشه درآورد و از

شدت گرسنگی شروع کرد خاک ریشه ها رو خوردن... با خودم گفتم آلان مادر اون بچه به من فحش میده و میگه لعنت

به ستارخان که مارو به این روز انداخته...

اما... مادر کودک اومد طرفش و بچش رو بغل کرد و گفت : عیبی نداره فرزندم...

خاک میخوریم اما خاک نمیدهیم...

اونجا بود که اشکم در اومد...
 

درباره وبلاگ


به وبلاگ من خوش آمدید
آخرین مطالب

پيوندها


تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان مجله ی شادی و آدرس m-s1.LoxBlog.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





نويسندگان



ورود اعضا:

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 15
بازدید دیروز : 4
بازدید هفته : 71
بازدید ماه : 385
بازدید کل : 213560
تعداد مطالب : 191
تعداد نظرات : 52
تعداد آنلاین : 1